یک روز خزان پاییزی پرستویی در حال مهاجرت دیدم

به او گفتم چو به دیار یارم میروی به او بگو دوستش دارم و منتظرش می مونم

بهار سال بعد پرستو نفس زنان آمد و گفت:

دوستش بدار اما منتظرش نمان...

کبوتر های خانه بی قرارند

به شوقت لحظه ها رو می شمارند

پرستوی دلم در حال کوچ است

جهان بی تو برایم هیچ و پوچ است