نامه

سلام

... اما دو سه نقطه کمی حالم خراب است

ببین حتی خطوط نامه ام پر اضطراب است

مپرس از حالو روزم خسته روح و بی قرارم

کویری دور تنهایم که دستم دور از آب است

خودم را لابه لای عابران گم کرده ام باز...

در این شهری که هرکس چهره اش پشت نقاب است

به کی باید بفهمانم که دلتنگم برایت؟

که اینجا زندگی سر و پایش عذاب است

هوا اینجا مه آلود و تکه ای ابر

لجو جا نه به فکر چیرگی بر آفتاب است

تو را نامه ی بعدی به شدت دوست دارم

تو را که چشم هایت آمیزه ای از شر و شراب است

خداحافظ برایم نامه ای بفرست

و عکسی که شاید باورم شد چشمه ای در پیچ و تاب است...

عشق ناب

من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من

من خودم هستم و یک حس غریب

که به صد عشق و هوس می ارزد

من خودم هستم و یک دنیا ذکر که درونم لبریز شده از شعر حقیقت جویی

من خودم هستم و هم زیبایم

من خودم هستم و پا بر جایم

من دلم میخواهد ساعتی غرق درونم باشم

عاری از عاطفه ها

تهی از موج سراب

دورتر از رفقا

خالی از هر چه فراق

من نه عاشق هستم 

نه حزینِ غمِ تنهایی ها

من نه عاشق هستم

و نه محتاج نوازش یا مهر

من دلم تنگ خودم گشته و بس...

عشق منو به چی فروختی

من با تو بودم اما تو افسوس

به بودن من نکردی عادت

تو پر کشیدی و من پر شکستم

تو ساده بودی و من ساده ماندم

تو با من از شب گلایه کردی

من بی تا صبح از خونه خوندم

 

چشمای سردت دنیای من بود

اما تو هیچ وقت باور نکردی

 

شکستم و تو یه لحظه

با گریه های من سر نکردی

 

من با تو بودم وقتی که آروم

پشت نقاب آینه سوختی

 

کاش وقت رفتن بهم میگفتی

اون همه عشقو به چی فروختی؟