دیوانه عشق

یکی دیوانه ای آتش بر افروخت

در آن هنگامه جان خویش را سوخت

همه خاکسترش را باد میبرد

وجودش را جهان از یاد می برد

تو همچون آتشی ای عشق جان سوز

من آن دیوانه مرد آتش افروز 

من آن دیوانه آتش پرستم

در این آتش خوشم تا زنده هستم

 بزن آتش بر عود استخوانم

که بوی عشق برخیزد از جانم

خوشم با این چنین دیوانگی ها

که می خندم به آن فرزانگی ها 

به غیر از مردن و از یاد رفتن

غباری گشتن و بر باد رفتن

در این عالم سر انجامی نداریم

چه فرجامی؟ که فرجامی نداریم

لهیبی همچو آه تیره روزان

بساز ای عشق و جانم بسوزان

بیا آتش بزن خاکسترم کن

مسم در بوته ی هستی زرم کن

تحمل درد عشق

روزی شیوانا پیر معرفت یکی از شاگردانش را دید که زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای غمگین نشسته است. شیوانا نزد او رفت و جویای حالش شد. شاگرد لب به سخن گشود و از بی وفایی یار صحبت کرد. و اینکه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفی داده و پیشنهاد ازدواج دیگری را پذیرفته است! شاگرد گفت که سال های طولانی عشق دختر را در قلب خود حفظ کرده است و با رفتن دختر به خانه ی مرد دیگر او  احساس میکند باید برای همیشه از عشقش خدافظی کند. شیوانا با تبسم گفت: اما عشق تو به دخترک چه ربطی به دخترک دارد؟! شاگرد با حیرت گفت: ولی اگه او نبود این عشق،شور و هیجان در من نبود. شیوانا با لبخند گفت: چه کسی چنین گفته است؟! تو اهل دل و عشق ورزیدن هستی و به همین دلیل آتش عشق و شوریدگی دل تو را هدف قرار داده است. این ربطی به دخترک ندارد هر کس دیگر هم جای دختر بود تو این آتش عشق را به سمت او می فرستادی. بگذار دخترک برود! این عشق را به سوی دختر دیگری بفرست مهم این است که شعله ی عشق را در دلت خاموش نکنی معشوق فرقی نمیکند چه کسی باشد! دخترک اگر رفت با رفتنش پیغام داد که لیاقت این آتش ارزشمند را ندارد. چه بهتر بگذار او برود تا صاحب واقعی این شور و هیجان فرصت جلوه گری و حضور پیدا کند! به همین سادگی.

نقاشی عشق

تو را هیچگاه نمیتوانم از زندگی ام پاک کنم چون تو پاک هستی می توانم تو را خط خطی کنم که آن وقت در زندان خط خطی هایم برای همیشه ماندگار میشوی و وقتی که نیستی بی رنگی روزهایم را با مداد رنگی های یادت رنگ میزنم

باغچه ی نوت مبارک

چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و بجاش یه زخم همیشگی رو قلبت
هدیه داد زل بزنی و بجای اینکه لبریز کینه و نفرت شی حس کنی که هنوزم دوسش داری؛ چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همه ی وجودت له شده؛ چقدر سخته تویه خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچیزی جز سلام نتونی بگی؛ چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونهای اشک گونهاتو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوزم دوسش داری؛ چقدر سخته گل آرزوهات رو توی باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اون وقت آروم زیر لب بگی گل من باغچه ی نو مبارک

آنگاه که

آنگاه که غرور کسی را له میکنی،

آنگاه کاخ آرزوهای کسی را ویران میکنی،

آنگاه که شمع امید کسی را خاموش میکنی،

آنگاه که بنده ای را نادیده می نگاری،

آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،

آنگاه که خدا را میبینی و بنده ی خدا را نادیده میگیری،

میخواهم بدانم: دستانت را به سوی کدام آسمان دراز میکنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟!