دیوانه عشق
یکی دیوانه ای آتش بر افروخت
در آن هنگامه جان خویش را سوخت
همه خاکسترش را باد میبرد
وجودش را جهان از یاد می برد
تو همچون آتشی ای عشق جان سوز
من آن دیوانه مرد آتش افروز
من آن دیوانه آتش پرستم
در این آتش خوشم تا زنده هستم
بزن آتش بر عود استخوانم
که بوی عشق برخیزد از جانم
خوشم با این چنین دیوانگی ها
که می خندم به آن فرزانگی ها
به غیر از مردن و از یاد رفتن
غباری گشتن و بر باد رفتن
در این عالم سر انجامی نداریم
چه فرجامی؟ که فرجامی نداریم
لهیبی همچو آه تیره روزان
بساز ای عشق و جانم بسوزان
بیا آتش بزن خاکسترم کن
مسم در بوته ی هستی زرم کن
***عشق پر زده بیا پیشم تنهام,مثال عشقمون شده مثه آدم و حوا,عشق پر زده تو رو خدا برگرد دیدی mrd همه جوره باهات سر کرد***